سخنی با خوانندگان+ بیوگرافی
خوانندگان عزیز سلام! چند وقتی بود که وبلاگم رو به روز نکردم. پوزش می طلبم اما درگیر دوره دکتری بودم و الان در حال اجرای رساله دکتری هستم. از توجه ویژه همه شما عزیزان بی نهایت سپاسگزارم. نهایت سعی خودمو میکنم که وبلاگ رو مرتب به روز کنم. در ادامه میخوام یه کم از بیوگرافی خودم بگم. من در روستای کوچیک و محقری که همه دیواراش گلی بود به نام بنه عیسی از توابع شهرستان دزفول متولد شدم. از دوران بچگی خیلی خاطره دارم. یادمه حدودای سال 1354با مرحوم عموی عزیزم رفته بودیم تخت جمشید. اون موقع تخت جمشید غلغله میشد. همه جا پر بود از توریستهای خارجی. همون جا یهو گم شدم! چندتا دختر اروپایی منو پیدا کردن و بردن پیش خودشون و کلی بهم خوراکی دادن. از بس بهم خوش گذشت وقتی داداشم منو پدا کرد راضی نشدم باش برم! دختر خارجیا مرده بودن از خنده!
تحصیلات ابتدایی رو در شهرستان دزفول شروع کردم. درسم خیلی خیلی عالی بود. همه از من راضی بودن. بچه درس خون و سر به زیری بودم. اصلا شیطنت نمیکردم. معلما همه دوستم داشتن. در مدرسه ابتدایی شهید انصاری نفر اول مدرسه بودم. واقعا تک بودم. بعدش ما رو بردن مدرسه شهید گوشه گیر. اونجا هم کولاک کردم.
قدرت یادگیری زبانم هم مثال زدنی هستش. خودم تعجب میکنم. تو شهر دزفول، زبان دزفولی رو کامل یاد گرفتم. به دلیل وقوع جنگ برگشتم روستای خودمون. اونجا کلاس چهارم و پنجم ابتدایی رو تموم کردم. البته به همت و جانفشانی معلمان عزیزم آقایان شافی، سفید خشک و انوشه که تا آخر عمر مدیون آنها هستم. راهنمایی رو در مدرسه معرفت دزفول شروع کردم (اون وقتا پسرانه بود) اما یه روز تو حیات خونه نشسته بودیم که یه موشک خورد نزدیکی خونمون! یه بخش از دیوار خونه ریخت. ترس تمام وجودمو گرفت. بلافاصله پدرم ما رو به روستا رسوند و بقیه راهنمایی رو در مدرسه روستای سید عنایت ادامه دادم. در اونجا با بچه های بختیاری همکلاس شدم و بختیاری رو کامل یاد گرفتم! یعنی با زبان مادری خودم که عربی هستش در دوره راهنمایی فارسی، عربی، بختیاری و دزفولی را به راحتی صحبت میکردم... (ادامه دارد).
با نهایت احترام
عزیز تراهی
عضو هیات علمی مؤسسه تحقیقات خرما و میوه های گرمسیری کشور